تبليغاتX
زندگی شاد

زندگی شاد

دوستان عزیز به آدرسه جدید وبلاگ مراجعه کنید

                                                                kemiagar.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط غریب آشنا  | 

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است...

نمی دانی گریستن برای کسی که حلقه ی چشمش جز دو حفره ی عمیق و بزرگ پر خاک نیست چه رنج آور است!

چه می گویم ؟ رنج ؟ درد ؟ سخت ؟

این کلمات از آن̗ زنده ها است ، ازآن دنیای پر از توانستن ، پر از بودن و پر از زندگی کردن است.

اینجا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد هیچ کلمه ای هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست.

چه بگویم ؟

جز همین اندازه که مرا مرنجان، در اینجا مرنجان، در اینجا من همواره نگران توام،جز به این نمی اندیشم که نکند که در برابر آتش، آنگاه که تنها چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر آتش دوخته ای و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازند و یکایک برایت قصه ای ساز کرده اند، ناگهان لبان سیراب و چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگیت از قصه ای تلخ بپژمرد.

من، از اینجا ،نباید جز قلقلک پیاپی خاطره های شیرین و آرزوهای وسوسه انگیز آمیخته با شرم و شوق و نوازش،در تو حالتی دیگر ببینم.

مرا در اینجا، در این تنهایی جاوید و ساکتم ،آرام بگذار !

تو بست سال دیگر بی من ،باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن؛ باشی و زندگی کنی ،باشی و زندگی کنی...

باشی و زندگی کنی...

آری،باشی و زندگی کنی ...که دوست داشتن از عشق برتر است و من،هرگز ، خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند،پایین نخواهم آورد.

                                                                                                                   دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط غریب آشنا  | 

غزلی زیبا از حافظ

در خرابات مغان نور خدا می بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

 

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

 

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن

فکر دور است همانا که خطا می بینم

 

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

این همه از نظر لطف شما می بینم

 

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

با که گویم که در این پرده چها می بینم

 

کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین

آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم

 

دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید

که من او را ز محبان شما می بینم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط غریب آشنا  | 

به نام خدا

در آغاز هیچ نبود،کلمه بود،و آن خدا بود .

و کلمه،بی زبانی که بخواندش،و بی اندیشه ای که بداندش،چگونه می تواند بود ؟

   و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

           و با نبودن ،چگونه می توان بودن ؟

و خدا بود،و با او،عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرف هایی هست برای گفتن،

که اگر گوشی نبود،نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای نگفتن؛

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرف هایی شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ی ماورایی هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد،

حرف های بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند،

و کلماتش،هریک،انفجاری را به بند کشیده اند؛

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند،یافته می شود...

...و

در صمیم وجدان او،آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند،

و اگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش می کشند و،دمادم،حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

و خدا،برای نگفتن حرف های بسیار داشت،

که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دو تا است، و خدا یکی بود.

هرکسی،به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

هرکسی را نه بدان گونه که هست احساس میکنند،

بدان گونه که احساسش می کنند،هست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط غریب آشنا  |