دوست داشتن از عشق برتر است...
نمی دانی گریستن برای کسی که حلقه ی چشمش جز دو حفره ی عمیق و بزرگ پر خاک نیست چه رنج آور است!
چه می گویم ؟ رنج ؟ درد ؟ سخت ؟
این کلمات از آن̗ زنده ها است ، ازآن دنیای پر از توانستن ، پر از بودن و پر از زندگی کردن است.
اینجا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد هیچ کلمه ای هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست.
چه بگویم ؟
جز همین اندازه که مرا مرنجان، در اینجا مرنجان، در اینجا من همواره نگران توام،جز به این نمی اندیشم که نکند که در برابر آتش، آنگاه که تنها چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر آتش دوخته ای و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازند و یکایک برایت قصه ای ساز کرده اند، ناگهان لبان سیراب و چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگیت از قصه ای تلخ بپژمرد.
من، از اینجا ،نباید جز قلقلک پیاپی خاطره های شیرین و آرزوهای وسوسه انگیز آمیخته با شرم و شوق و نوازش،در تو حالتی دیگر ببینم.
مرا در اینجا، در این تنهایی جاوید و ساکتم ،آرام بگذار !
تو بست سال دیگر بی من ،باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن؛ باشی و زندگی کنی ،باشی و زندگی کنی...
باشی و زندگی کنی...
آری،باشی و زندگی کنی ...که دوست داشتن از عشق برتر است و من،هرگز ، خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند،پایین نخواهم آورد.
دکتر علی شریعتی
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا می بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چها می بینم
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما می بینم